تبليغاتX
حرف دل

حرف دل

گفتن حرف از ته ته دل

زهر شیرین


تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق،
که نامي خوشتر از اينت ندانم.
وگر- هر لحظه - رنگي تازه گيري،
به غير از زهر شيرينت نخوانم.

 

تو زهري،زهر گرم سينه سوزي
تو شيريني که شور هستي از توست.
شراب جام خورشيدي، که جان را
نشاط از تو، غم از تو،مستي از توست.

 

به آساني مرا از من ربودي
درون کوره غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبائي گشودي

 

بسي گفتند:« دل از عشق برگير!
که: نيرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
که او زهر است اما... نوشداروست!

 

چه غم دارم که اين زهر تب آلود،
تنم را در جدائي مي گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد،
غمي شيرين دلم را مي نوازد.

 

اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاودانيست.
وگر عمرم به ناکامي سر آيد؛
تو را دارم که، مرگم زندگانيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

یک دعای زیبا

از خدا خواستم عادت های زشت مرا ترک بدهد

خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی

از خدا خواستم فرزند معلول مرا شفا بدهد

خدا فرمود: لازم نیست ٬ روحش سالم است٬ جسمش هم که موقت است

از خدا درخواست کردم لااقل به من صبر عطا کند

خدا فرمود: صبر حاصل رنج و سختی است٬ عطا کردنی نیست٬ آموختنی است

گفتم: مرا خوشبخت کن

فرمود: نعمت از من٬ خوشبخت شدن از تو

گفتم: مرا گرفتار رنج و عذاب نکن

فرمود: رنج٬ از دلبستگیهای دنیا جدا و به من نزدیکترت می کند

از خدا خواستم روحم را رشد دهد

فرمود: نه٬ تو خودت باید رشد کنی٬ من فقط شاخ و برگ اضافی را هرس می کنم تا بارور شوی

گفتم : خدایا٬ کاری کن تا از زندگی لذت ببرم

فرمود: برای همین به تو زندگی داده ام

از خدا خواستم کمکم کند تا همان قدر که او مرا دوست دارد٬ من هم دیگران را دوست بدارم

فرمود: پس بلأخره اصل مطلب دستگیرت شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

من دوست نمی خواهم

من گریه نخواهم کرد                        من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد                    افسرده نخواهم شد

فریاد زنم٬ فریاد:                              من عشق نمی خواهم٬ معشوق نمی خواهم

می خندم و می رقصم

فریاد زنم٬ فریاد:                               این گونه خزانم را٬ در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن٬ بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد٬ افسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی٬کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم

او خوب وب وفادار است٬ من خسته و رنجورم

امروز چنان دیروز                            افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق                       بیگانه نمی داند

لیکن به دل شادم                          سر مشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است                    من دوست نمی خواهم              

                                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

یار زیبا

 

من میگم بهم نگا کن

تو میگی که جون فدا کن

 

من میگم چشات قشنگه

تو میگی دنیا دو رنگه

 

من میگم دلم اسیره

تو میگی که خیلی دیره

 

من میگم چشاتو واکن

تو میگی منو رها کن

 

من میگم قلبم رو نشکن

تو میگی من میشکنم ٬من؟

 

من میگم دلم رو بردی

تو میگی به من سپردی؟

 

من میگم دلم شکسته است

تو میگی خوب میشه٬خسته است

 

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمیشه

 

من میگم تنهام میذاری

تو میگی طاقت نداری

 

من میگم تنهایی سخته

تو میگی این دست بخته

 

من میگم خدا به همرات

تو میگی چه تلخه حرفات

 

من میگم که تا قیامت

برو زیبا به سلامت

برو زیبا به سلامت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

بعدها

تا حالا شده به مردن فکر کنی؟٬اینکه یه روزی بالأخره همه ما باید بریم٬آره؟حتماً این مطالب رو می خونی میگی بابا چقدر طرف ناامیده٬ چرا هر کی از این حرفها می زنه ما می گیم گه طرف افسردس٬ امید به زندگی نداره٬یا مسخرش می کنیم و میگیم عاشقه!

شما که اینطوری نیستین٬ هان! امیدوارم نباشین. بیایم یه کم واقعی به زندگی نگاه کنیم. من همیشه گفتم زندگی یعنی عشق٬ باز هم میگم٬ همیشه میگم.مردن هم یه جور عشقه٬عشق... شعر زیر رو بخون و یه کم با خودت خلوت کن و به خودتو و اطرافیانت و همه چی فکر کن . خب؟ تنهای تنها باش موقع فکر کردن ٬ باشه؟ آفرین دوست خوبم٬ بعد نظرت رو برام بگو. حتماً بگو.... منتظرم

راجع به خودت٬من ٬ همه کسانی که دور و برتن٬ راجع به زندگی ٬ خصوصاً عشق و خلاصه

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

منتظرم...

                                                شاد باشی


 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

با خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی هم چو روزان دگر

سایه ای از امروزها‌‌٬دیروزها

 

دیدگانم هم چو دالان های تار

گونه هایم هم چو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی خاک نمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من٬ با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار موئی٬نقش دستی٬شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر٬خاک!

بی تو٬ دوراز ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

مرگ من روزی فرا خواهد رسید...

                                                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

عشق...عشق...عشق...

زندگی چیه؟

ماها برای چی زندگی می کنیم

تا حالا شده حتی برای یک دقیقه فقط یک دقیقه

به اینکه برای چی اومدیم به این دنیا و برای چی زندگی می کنیم

فکر کنیم. نه نشده!!!!!!!!!!

خیلی از ماها فقط  از صبح تا شب کار می کنیم

اما نمی دونیم برای چی و برای کی!

ایکاش ماها آدما می تونستیم عاشق باشیم

عاشق واقعی

اما فقط ادعائیم فقط ادعا

ایکاش میشد قدر عشقو بدونیم

هیچی قشنگتر از عشق تو دنیا نیست به شرط اینکه

بدونیم عشق یعنی چی؟

تا کجا میخوایو بریم ما آدما ؟ تا کی می خوایم خودمونو

دور و بریهامونو گول بزنیم؟

کی باید بفهمیم زندگی یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟

خدایا!!!!!

خدا جون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما روی توی عشق واقعی گم کن

توی عشق واقعی ...

ایکاش میتونستیم عاشق باشیم

زندگی یعنی عشق

عشق یعنی زندگی

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

کودکی از مادرش پرسید دی

کاین دو عالم را بنا کردند کی؟

این زمین و آن هوا از آن کیست؟

راز خلق ما بگو آخر که چیست؟

مادرش خندید و پاسخ داد زود

گوش کن چون باشدت در گفته سود

لطف حق را می توان هر جای دید

دست از دامان حق نتوان کشید

جای ما بود از ازل اندر بهشت

بر زمین آورد ما را سرنوشت

چون بسی نااهل و نافرمان شدیم

زان چه خالق گفت روگردان شدیم

ما بسی با نفس دمسازی کنیم

ناسپاسی قدرنشناسی کنیم

لیک او رو برنگرداند ز ما

عیب ها پوشاند از کردار ما

اوست ستارالعیوب بندگان

اوست همراز کریم عاشقان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط عمران  | 

    آنقدر شکست را تجربه کن

                         تا راه شکست دادن را بیاموزی                      

    بدست آوردن یک سمت خوب٫ خوب است

   ولی نگه داشتن آن سخت است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

پرستوی خیال

                                  شب از نیمه شب گذشت               

و من در حسرت او        

در خیال خود

 به یادش می گریستم

آن لحظه های شاعرانه

با صداقتی عاشقانه

با شوقی دلپذیر

در کنار هم

در میان نقاشی ها

با رنگ های زیبا!

چه دلفریب بود آن لحظه ها

انگار که خورشید همرنگ ما بود!

و شب همراز ما!

در اوج آسمان ها سیر می کردیم

و بذر محبت را

در گندمزار عاشقی می افشاندیم

تا شاید...

روزی به بار بنشیند!

با هم در کوچه های خلوت عشق

پا می نهادیم

تا خنده های ما دل شب را بلرزاند.

با سیای های شب می جنگیدیم

تا صبح سپید

طلوعی دوباره باشد.

در زیر چتر باران

آهسته می خواندیم

آن ترانه قدیمی را.

زمزمه می کردیم

آن صداقت همیشگی را

تا شاید...

همگان بیاموزند

این رسم دیرینگی را

اما افسوس!

باران پایان همه چیز بود

و سکوتش جاودانه

و خورشید نگاهش را پر گرفت

و در سیاهی های شب گم شد

ستاره ها خاموش شدند

و  شهاب هراسان از میان آنان گریخت

بغض آسمان گشوده

و اشک ها تند و بی دریغ

از چشمان خمارش فرو می ریخت

تا بر قلب زخم خورده مرهمی باشد

و او با خود می اندیشید:

«زندگی بی عشق

سرابی است در بیابان

که رهگذر خسته در کویری خشک

او را جستجو می کرد

باید او را یافت و وجودش را باور داشت

تا عشق سرآغازی باشد

بی پایان.........»

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط عمران  | 

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

و.......

و به دلت بیاموز که هر کسی در کنج آن جایی ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط عمران  |