تا حالا شده به مردن فکر کنی؟٬اینکه یه روزی بالأخره همه ما باید بریم٬آره؟حتماً این مطالب رو می خونی میگی بابا چقدر طرف ناامیده٬ چرا هر کی از این حرفها می زنه ما می گیم گه طرف افسردس٬ امید به زندگی نداره٬یا مسخرش می کنیم و میگیم عاشقه!
شما که اینطوری نیستین٬ هان! امیدوارم نباشین. بیایم یه کم واقعی به زندگی نگاه کنیم. من همیشه گفتم زندگی یعنی عشق٬ باز هم میگم٬ همیشه میگم.مردن هم یه جور عشقه٬عشق... شعر زیر رو بخون و یه کم با خودت خلوت کن و به خودتو و اطرافیانت و همه چی فکر کن . خب؟ تنهای تنها باش موقع فکر کردن ٬ باشه؟ آفرین دوست خوبم٬
بعد نظرت رو برام بگو. حتماً بگو.... منتظرم
راجع به خودت٬من ٬ همه کسانی که دور و برتن٬ راجع به زندگی ٬ خصوصاً عشق و خلاصه
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
منتظرم...
شاد باشی
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
با خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی هم چو روزان دگر
سایه ای از امروزها٬دیروزها
دیدگانم هم چو دالان های تار
گونه هایم هم چو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی خاک نمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من٬ با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار موئی٬نقش دستی٬شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامن گیر٬خاک!
بی تو٬ دوراز ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...




